دلنوشته خودم(سحر)
چهارماه خودمو به نبودنش عادت دادم اما امشب بعد این همه مدت مخاطبی که همه پستای وبم به عشق اون بود و همیشه آرزوی اومدنش به وبمو داشتم که فقط یه بار...فقط یه بار....بیاد و پستایی که براش گذاشتم و حرف دلم بوده رو بخونه اومد!!!! اما ن به وبم به گوشیم اس داد این همه مدت منتظر اسش نبودم منتظر صداش بودم که اونم ازم محروم کرد.دلم واسه..........
گرچه هرشب عکسشو میبینم/گرچه هنوز شمارش تو گوشیم سیوه/گرچه به خاطر کسی که یه خورده برام ارزش قایل نبوده و با دیدن عکسش چندبار اشک ریختم.میدونم میدونم باور نداره،میدونم براش مهم نیست که من چی کشیدم...اما برام مهم اینه که خدا خودش باور داره,قبول داره و شاهده
محمدرضا!!!!بی انصاف حداقل میذاشتی روز تولدتو بهت تبریک میگفتم بعد میرفتی ن اینکه 22آبان روز تولدت بشه روز جدایی ما!!!!
حتما قسمت نبوده!!!!!
همیشه آخرین پیامت یادم می مونه و تا قیامت فراموش نمیکنم(بعد کلاس بهت اس میدم فعلا بای)
خدایا امشب خیلی داغونم کاش انقد که دوسش داشتم اونم قدر این دوست داشتنو می دونست!!!
محمدرضا وقتی که داشتم این متنو مینوشتم یه قطره اشک ریخت رو گونم !!!نمیدونم از خوشحالی بود....'از دلتنگی بود.....'از دلخوری بود....'یا از نفرت.....اما هرچی بود تمام شد به قول خودت گریه کن سبک میشی.
ای کاش.....................ولش ایشالله هرجا هستی,باهرکی هستی خدا پشت و پناهت اما جواب دله شکستمم خودت میدی و خدای خودت.خدافظ